على محمدى خراسانى
402
شرح مكاسب (فارسى)
است در اين گونه موارد اگر وصف تخلّف كرد على القاعده بايد معامله باطل باشد زيرا عبد كاتب غير از عبد بدون كتابت است ( و ما قُصد لم يقع ) ولى اجماع قائم است كه معامله باطل نيست و مشترى حق الخيار دارد . حال ما نحن فيه كه سابقاً مبيع را رؤيت كرده و الان آن اوصاف سابقه در عقد ملحوظ است ولى به زبان نيامده و تنها در نيّت و نفس طرفين منظور نظر است و معامله را بانياً بر رؤيت سابقه انجام مىدهند ، آيا چنين موردى از قبيل شروط مذكور در ضمن عقد است و به نحو تعدّد مطلوب است ( آنگونه كه از كلام علّامه در نهايه و شهيد ثانى در مسالك همين معنا مستفاد بود و قبلًا در اصل مسأله بدان اشاره شد كه : الرؤية بمثابة الشرط . . . ) تا در نتيجه با فقد وصفِ سابق و نبودن چاقى ( مثلًا ) معامله صحيح باشد و تنها حق الخيار تخلّف وصف يا شرط براى مغبون ثابت باشد ؟ يا از قبيل وصف و موصوف است و اوصاف مزبور در خود معقود عليه اخذ و اعتبار شده و متعلّق عقد مجموع من حيث المجموع و مقيّد بما هو مقيّد است ، تا در نتيجه با فقد وصف على القاعده معامله باطل باشد و اگر حكم به صحت شود بدليل خاص است كه اجماع باشد ؟ قوله : فعلى الاوّل : اگر ما نحن فيه از قبيل قسم اوّل و به نحو تعدّد مطلوب يا تعدّد التزام باشد نتيجه آن است كه نزاع طرفين در اينكه مبيع تغيير كرده يا خير ؟ بر مىگردد به اينكه آيا در كنار التزام به بيع اصل گوسفند ، التزام ديگرى هم به وصف چاقى بوده يا نه ؟ آيا اين را هم كه خلاف وصف موجود است ، شرط كردهاند يا خير ؟ كه بنابر اين ، مطلب به نفع بايع تمام مىشود و اصل با بايع است كه اصل عدم التزام ديگر و شرط ضمنىِ ديگر باشد و مشترى كه مدّعىِ التزام ديگر از سوى بايع است بايد اثبات كند . قوله : و بعبارةٍ اخرى : به قول مرحوم شهيدى اينجا سهو القلمى پيش آمده و جاى اين تعبير اينجا نيست و مربوط به قسم ثانى است كه بعداً تبيين خواهد شد و به هر حال در اين جا زيادى است . قوله : لكن الانصاف : اين فراز استدراك از « فعلى الاوّل » است : ما نحن فيه از جهتى مثل شرط ضمن العقد است و آن جهتِ ثبوت خيار است يعنى چه در شروط ضمن العقدى و چه در ما نحن فيه كه بنا